تبليغاتX
گلبرگ شقایق


گلبرگ شقایق

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم


 امام علی ( ع ) فرمودند:

من عاشق زندگی ام و بیزار از دنیا .

از ایشان پرسیدند مگر بین زندگی و دنیا چه فرقی است ؟

فرمودند دنیا حرکت بر بستر خور و خواب و شهوت است و زندگی نگریستن در چشم کودک یتیمی است که از پس پرده ی شوق به انسان می نگرد .

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط فرشاد| |


آغاز من تو بودی و پایان من تویی

                  آرامش پس از طوفان من تویی...

حتی عجیب نیست که در اوج شک هنوز

                   زیباترین بهانهءایمان من تویی...

احساسهایی از عشق و علاقه میان ماست

                   آن کس که سخت یافتم قشنگ من تویی!

پیداست من به شعلهءتو زنده ام هنوز...

                   در سینه من،آتش پنهان من تویی...

هر صبح با طلوع تو بیدار می شوم

                    رمز طلسم بسته چشمان من تویی..

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط فرشاد| |


 

نه این که سرد و مغرورم

 نه این که دور از احساسم

بذار دست دلم رو شه

 بذار دنیا رو بشناسم

تموم شهر خوابیدن

 من از فکر تو بیدارم

یه روز می فهمی از چشمام

چه احساسی به تو دارم........

love

  

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط فرشاد| |


تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز
دیدن گریهء تمساح محال است عزیز !

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز



ما چون زدری پای كشیدیم، كشیدیم

امید ز هركس كه بریدیم، بریدیم

دل نیست كبوتر كه چو برخاست نشیند
از گوشه بامی كه پریدیم، پریدیم

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط فرشاد| |


So many times I was alone I couldn't sleep
You left me drowning in the tears of memory
And ever since you've gone, I found it hard to breathe
Cause there was so much that your heart just couldn't see
A thousand wasted dreams rolling off my eyes
But time's been healing me and I say goodbye

Cause I can breathe again, dream again
I'll be on the road again
Like it used to be the other day
Now I feel free again, so innocent
Cause someone makes me whole again for sure
I'll find another you

Could you imagine someone else is by my side
I've been afraid he couldn't keep myself from falling
My heart was always searching for a place to hide
Could not await the dawn to bring another day
Your not the only one so hear me when I say
The thoughts of you that just fade away

Cause I can breathe again, dream again
I'll be on the road again
Like it used to be the other day
Now I feel free again, so innocent
Cause someone makes me whole again for sure
I'll find another you

Sometimes I see you when I close my eyes
You're still apart of my life

But I can breathe again, dream again
I'll be on the road again
Like it used to be the other day
Now I feel free again, so innocent
Cause someone makes me whole again for sure
I'll find another you
I'll find another you

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو

سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو

تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم

آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو

من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام

یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو

پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد

هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو

گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم

من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟

سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام

من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟

حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین

جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو

من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام

اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو


نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط فرشاد| |


هیچ کس اشکی برای ما نزیخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی است حالم دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفاعل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم راگرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم


نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط فرشاد| |

گفتند : شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای !!

گفتم : نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام .

 
 

گفتند : شکست یعنی تو هیچ  کاری نکرده ای !!

گفتم : نه ! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام .

 
 

گفتند : شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای !!

گفتم : نه ! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام .

 
 

گفتند : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی !!

گفتم : نه ! شکست یعنی من باید راه دیگری به سوی هدفم حرکت کنم .

 
 

گفتند : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی !!

گفتم : نه ! شکست یعنی من هنوز کامل نیستم .

 
 

گفتند : شکست یعنی ,تو زندگیت را تلف کردی !!

گفتم : نه ! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم .

 
 

گفتند : شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی !!

گفتم : نه ! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

 یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به
شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت
مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به
سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت
مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه
مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها
یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان،
دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید،
رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از
مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها
اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.

تفاوت ها در روش نگاه کردن به زندگی است.

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط فرشاد| |

Please,Please forgive me...

Please...Please...Please...Please....


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط فرشاد| |


Design By : Night Skin